تاج کاغذی

بخواب ای مهربان ای یار بخواب ای خفته بیدار
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸
 

شب با گلوی خونین خوانده است دیرگاه

       دریا نشسته سرد

                           یک شاخه به سوی نور ، می کشد فریاد .

پ.ن :من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم وشاد

             احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید ناگهان می روید از زمین

احساس می کنم در هر رگم به هر طپش قلب من کنون بیدار باش قافله ای می زند جرس

احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

                               چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از یقین


 
comment نظرات ()
 
اروپا/آلمان یا فرانسه ؟!!
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٧
 

خیلی وقته که می خوام چند خط به مناسبت سفر به سرزمین جرمن ها بنویسم اما هر موقع که وقتش میرسه دستم به نوشتن نمیره .راستش برام یک جوری جمع و جور کردن اونچیزی که تو ذهنم و نوشتنش مشکله و غیر قابل هضمه!!

شاید اروپا با اون چیزی که تو ذهن من بود خیلی تفاوت داشت .آلمان به نظرم بیشتر شبیه یه روستای بزرگ می اومد تا مهد تکنولوژی!

البته آلمان واقعا قشنگ بود مثل کارتون ها می موند .انگار که اومدی وسط یه داستان کارتونی .انگار همه رنگ به صورت اغراق شده ای پررنگ نقاشی شدن جوری که می خوایی به نقاشش بگی برای واقعی تر شدنشون بهتر کمی رنگهاشو کمرنگتر کنه .مزرعه های ذرت و انگور درختهای پر از سیب سرخ .خونه هایی با سقف های سفالی قرمز وسط مراتع سبز.ساختمونهای رنگی و خیابونهای سنگفرش شده .

همیشه وقتی کانالهای آلمان رو می دیدم فکر می کردم که چون تکنولوژی خیلی بالایی دارن و دوربینهاشون پیشرفته است کانالهاش خوشرنگ تره .اما واقعا خود آلمان یه سرزمین رنگی با رنگهای اغراق !!! شده است .

و البته با مردم یخی و بی روح .انگار که آدمهاش تو خواب حرکت می کنن یا به کما رفتن . شایدهم زیادی خودشون رو آدم حساب می کنن !!! نمی دونم . اما آب و هوای سرد و بی روح اونجا کافیه که هرکسی و دپرس و دلمرده کنه .

اما توی این سرزمین ارواح بی حس!! تکه ای از بهشت خدا بود که واقعا فکر می کردی قطعه رها شده بهشت روی زمینه .جنوب آلمان ،جنگلهای سیاه .(شوارتز وایلد یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!)این منطقه و حواشی اون که  مرز سوئیس بود و اگه اشتباه نکنم اسمش کنستانتین بود واقعا زیبا و حیرت انگیز بود .البته کنستانتین با جنگلهای سیاه فاصله داره ها اما باز به هم نزدیکن . روی دریاچه کنستانتین با ماشین سوار کشتی شدیم و رفتیم اونور دریاچه .اونطرف پر از تاکستانهای انگور قرمز بود .کلا آلمان پر از مزرعه ذرت و انگور و درختهای سیب ه .جالبی این شهر به این بود که از یه طرف با سوئیس هم مرز بود از طرف دیگه اونطرف دریاچه می تونستی اتریش رو ببینی و فاصله کمی با اتریش داشت !!! خلاصه غوغایی بود .

و اما پاریس

اما این تیکه از خاک خدا زیبایی منحصر به فرد خودش و داره .به نظرم فرانسه از نظر طبیعی از آلمان خشکتر می اومد نه اینکه خشک باشه ها اما به سر سبزی آلمان هم نبود و اون رنگهای تند و براق رونداشت انگار همه چی کمی با رنگ خاکستری و قهوه ای مخلوط شده باشن .اما پاریس واقعا اعجاب انگیز و محسور کننده بود . عظمتی که بناها و سنگفرش کوچه ها داشت قابل توصیف نیست . یکی دو روز اولی که وارد پاریس شده بودیم من انقدر محسور خیابونها و ساختمونها بودم که انگارکه همه چیز توی خواب و رویاست .لحظات اول فکر می کردم واقعا قلبم تحمل درک این ابهت و زیبایی و نداره .اما از روز سوم کم کم همه چیز عادی تر شد. کلیسای نتردام و کلیسای موغ مغ انقدر با شکوه و خلسه آور  بودن که نمی شد داخلش نفس کشید .کلیسای موغ مغ رو یه روز ه یکشنبه رفتیم . کلی از دختر پسرهای پاریسی روی پله های کلیسا که روی یه تپه ایه نشسته بودن و گروههای موزیک با گیتار و جاز  و .. براشون آهنگ اجرا می کردن و می خوندن و ... .زندگی به معنای کامل تو پاریس جریان داشت .

برعکس آلمان که از ٧ شب مغازه ها شروع به بستن می کنن و ٨شب به ندرت تو خیابون آدم پیدا میشه و عین شهر مرده هاست .پاریس شهر خیلی زنده اییه .ساعت ٢شب تو خیابون شانزلیزه انقدر مردم هستن و مغازه ها بازن و شلوغه که فکر می کنی عصر پنجشنبه خیابون جردن خودمونه . یا ایفل با اون نورهای آبی و سرمه ای (البته قبلا من هرعکسی از ایفل دیده بودم طلایی بود)و نور افشانی انقدر هیجان انگیزه که فکر کنم خود پاریسی ها هم شبها خوابشون نمی بره -.یا پلهای روی رود سن که مملو از جمعیت شاد و خوش گذرون پاریسی بودن همه و همه نشون زندگی دلخوش مردم داره .البته جالبه که تو پاریس فرانسوی کمتر از مهاجر عرب و الجزایری و سیاه پوست و .. ...!!!!! پیدا میشد.تا دلت بخواد توریست و مهاجر تو این شهر پره .اما خود فرانسوی ها هم به مراتب آدمهای بهتر و خونگرمتری از آلمانی ها هستن .

البته لازم به ذکره که واقعا هیچ کجای دنیا ایران نمیشه واقعا ایران با همه اون چیزهایی که ما به نظرمون بد میاد یه چیزه دیگه است . اروپایی ها انقدر خسیس و گدا و کنسن که آدم تازه می فهمه ما ها چه مردم چشم و دل سیری هستیم و چقدر دست و دل بازیم . البته فکر کنم بزرگترین مشکل ما ایرانی ها اینه که خودمون خودمون و قبول نداریم . اگه خودمون و باور کنیم ....!!!

اما با همه این حرفها فکر کنم  پاریس می ارزه برای یه بارم که شده قبل از اینکه بمیری ببینیش!!!


 
comment نظرات ()
 
28 تیر ! تولدمه:)
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٧
 

کوه بانخستین سنگ آغاز میشود

                                            انسان بانخستین درد

                                                           درمن زندانی ستمگری بود که به آواز ، زنجیرش خو نمی گرفت

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

نمی دونم آدمها تو زنگی شون چندبار میمیرن و از نو متولد میشن ؟!

اما هربار مثل یه ققنوس از بین خاکستر بیرون میان با یه کوله بار پر از شکست و پیروزی

الان بالا سر این بچه ققنوس ایستادم .اما به نظرم نمیاد خیلی بخواد از تجربه هاش استفاده کنه!به نظرم بشتر شبیه خره تا ققنوس:)

تولدم مبارک


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
 

هوای حوصله ابریست


 
comment نظرات ()
 
آسمان همه جا همین رنگ است؟!!
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

کهن دیارا  دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم !
                                            که گر گریزم کجا گریزم
                                                                وگر بمانم کجا بمانم
کهن دیارا دیار یارا به عزم رفتن دل از تو کندم
                                        ولی جز اینجا وطن گزیدن
                                                               نمی توانم نمی توانم !!!

--بی گمان ! آن دورتر ها که تو هستی همه چیز آبی تر است .


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦
 

با آرزوی سالی لبریز از عشق

بدون شرح !!

     سال نو مبارک

 


 
comment نظرات ()
 
بهار!
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦
 

 

  دل گمراه من چه خواهد کرد ؟!!

                             با بهاری که میرسد از راه

                                  یا نیازی که شکل میگیرد روی شاخه های خشک و سیاه؟!!!

دوباره داره بهار میاد .یه بهاردیگه !

دلم میخواست بچه بودم .خیلی کوچیک !! انقدر که ندونم توی دنیا این همه بدی هست .انقدر که ندونم آدمها به هم دروغ میگن و خیانت میکنن ، انقدر که بتونم دوباره همه چی و باورکنم و به همه اعتماد کنم.انقدر که ندونم جنگ چیه ، حقوق بشر چی میگه آزادی یعنی چی و گرفتن حق چیه !! انقدر که نفهمم زندون کجاست و استبداد یعنی چی ؟ نمی دونم

خلاصه دوست داشتم انقدری کوچیکشم که مجبور نباشم صبحها و قتی میخوام از در خونه بیام بیرون رو صورتم ماسک بگذارم .قیافه اش رو کمی جدی کنم .گوشه لبش یه لبخند بگذارم بعد بیام بیرون .دوست دارم تو این هوا عین بچه ها تو کوچه پس کوچه ها بدوم و از خوشحالی فریاد بکشم .بعد یهو بزنم زیر گریه و تا دلم میخواد سیربلند بلند گریه  کنم.کسی ام ازم نپرسه چرا!

متنفرم از اینکه انقدر بزرگانه!!! پشت این  دستگاه لعنتی بشینم و تو این دخمه بمونم .اونم وقتی بیرون پراز عشق و بهاره! وقتی گنجشکها دوباره تصمیم گرفتن عاشق بشن .گیرم که اینبارم اشتباه کنن !چه باک ، شاید یه بهار دیگه ام باشه.اصلا بهار و واسه همین گذاشتن که اشتباه کنی و اشتباه کنی و اشتباه .مگه کل زندگی یه حماقت نیست !!

اما بجای همه اینکار ها همین جا نشستم و به ای کاشها فکر می کنم.

--میرم جای من اینجا نیست ، عشق تو زیبا نیست رویا نیست !

میرم تابارون من و باد تو نندازه .

میرم یه جای تازه !


 
comment نظرات ()
 
به صبح خواهم رسيد؟!
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

اشک رازي ست   لبخند رازي ست عشق رازي ست      اشک آن شب لبخند عشقم بود.     قصه نيستم   که بگويي نغمه نيستم  که بخواني صدا نيستم   که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني    يا چيزي چنان که بداني...    من درد مشترکم   مرا فرياد کن    درخت با جنگل سخن مي گويد    علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن مي گويم     نامت را به من بگو دستت را به من بده     حرفت را به من بگو    قلبت را به من بده      من ريشه هايِ تو را دريافته ام     با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام    و دست هايت با دستان من آشناست     در خلوت روشن با تو گريسته ام    براي خاطر زندگاني، و در گورستان تاريک با تو خوانده ام   زيباترين سرودها   را زيرا که مردگان اين سال  عاشق ترينِ زندگان بودند.       دستت را به من بده     دست هاي تو با من آشناست    اي ديريافته با تو سخن مي گويم     بسان ابر که با طوفان     بسان علف که با صحرا    بسان باران که با دريا     بسان پرنده که با بهار     بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد       زيرا که من ريشه هاي تو را دريافته ام زيرا که صداي من با صداي تو آشناست   آري فقط با صداي تو آشناست  ))

احمد شاملو))

-0------------------------


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦
 

امروز آخرین روز سال ۲۰۰۷ میلادی

همیشه وقتی یه سالی میخواد عوض بشه آدم دلش میخواد که دعا کنه و از خدا چیزی بخواد.فکر کنم این علاقه به تغییر یا خواستن چیزی بهتر  یه نوع امیدواری برای بهبود وضع موجود .به هرحال یادم پارسال برای سال تحویل به خدا گفتم چیزه زیادی نمیخوام!همین هایی که دارم خوبه !فقط برام نگهشون دار.حالا چیزی ندارم که نگران از دست دادنش باشم یا بخوام برای داشتنش دعا کنم. اما برای خودم و همه مردم دنیا!این دنیایی که پرازجنگ و قتل و بیرحمی سال آرومی آرزو دارم .آرامش ؛صلح؛دوستی و رفاه برای همه مردم زمین و همه بچه های دنیا .


 
comment نظرات ()
 
زمستان است
نویسنده : طناز هاشمی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦
 

با این همه

     ای قلب در به در

                  از یاد مبر که ما

                                من و تو

انسان را رعایت کرده ایم .خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود

                                                  وعشق را رعایت کرده ایم ما  !

واین منم

زنی تنها در آستانه فصلی سرد.در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی

امروز روز اول دی ماه است.من راز فصلها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم .نجات دهنده در گور خفته است وخاک خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.

ای دل غمدیده حالت به شود دل بدمکن        


 
comment نظرات ()